زندگانى حضرت امام حسين (ع )

ولادت و القـاب : سـومـيـن پـيـشـواى شـيـعـه در سـوّم شـعـبـان سـال چـهـارم هجرى به دنيا آمد.(1) پيامبر بزرگ اسلام از تولّد او بسيار شادمان شـد. در گـوش راسـت او اذان و در گـوش چـپـش اقـامـه گفت (۲) كنيه حضرت ، ابا عـبـداللّه و القـابـش عـبـارتـنـد از: رشيد، طيّب ، سيّد، زكىّ، مبارك و... و مشهورترين آنها (سيد الشـهدا) است .(۳) ايشان 7 سال آغاز زندگى را علاوه بر تعاليم پدر و مادر، از تعليم و تربيت رسول گرامى (ص ) نيز برخوردار شد.

امـام حـسين (ع ) در دوران پدر: با رحلت رسول اكرم (ص ) دوره جديدى از زندگى امام (ع ) آغاز گشت . دوره سى ساله اى كه از جهت سياسى دو بخش بود.

دوره 25 سـاله سـكـوت پـدر: ايـن دوره بـراى امـام (ع ) بـا حـزن و انـدوه هـمـراه بود زيرا همان مـصـائبـى را كـه پـدر و بـرادرش تـحـمـل كـرده بـودنـد، آن حـضـرت نـيـز تحمّل كرد؛ غصب خلافت پدر، محروم شدن اهل بيت از فدك ، اذيت و آزار مادرش زهرا(س ) و...

دوره پـنـج سـاله زمـامـدارى پدر: امام (ع ) در اين زمان ، ياور راستين پدر در اداره جامعه اسلامى بـود و در جـنـگ هـاى جـمـل ، صـفـين و نهروان حضور داشت ولى حضرت على (ع ) به ايشان اجازه رويـارويـى بـا دشـمـن را نـمـى داد، زيـرا مـعـتـقـد بـود نـسـل پـيـامـبر(ص ) با مرگ حسن و حسين (ع ) قطع مى شود. هنگامى كه امير مؤ منان به دست ابن مـلجـم ضـربـت خـورد، امـام حـسـيـن (ع ) جـزو چـهـار فـرمـانـده سـپـاه چـهـل هـزار نـفـرى آن حـضـرت بـود كـه در نـخـيـله جـمـع شـده و آمـاده رزم بـا مـعـاويـه بودند.(۴)

در دوره مـعـاويـه : امـام حـسـيـن (ع ) پـس از شـهـادت بـرادر بـزرگـوارش در سال 49 قمرى درحالى كه 45 سال از عمر شريفش مى گذشت ، عهده دار مقام امامت شد و مدّت امامت آن حضرت ، ده سال و اندى به طول انجاميد.

امـام حـسـيـن (ع ) نزديك به ده سال با معاويه معاصر بود. امام (ع ) در اين دوره همان مواضع امام حـسـن (ع ) را داشـت و قيام مسلحانه در برابر مفاسد بنى اميه را به مصلحت اسلام نمى ديد ولى سـكـوت را جـايـز نمى دانست . به عنوان نمونه مى توان به پاسخ كوبنده امام به معاويه در مخالفت با بيعت با يزيد اشاره كرد. امام (ع ) ابتدا در پاسخ نامه معاويه به او نوشت : من هيچ فـتـنـه اى بـزرگ تر از حكومت تو بر اين امت سراغ ندارم و هيچ وظيفه اى را برتر از جهاد با تو نمى شناسم .(۵)

مـعـاويه وقتى مقاومت سران مدينه مانند امام حسين (ع )، عبداللّه بن زبير، ابن عباس و عبداللّه بن جعفر را در مقابل بيعت يزيد ديد، شخصاً روانه مدينه شد. امام حسين (ع ) در پاسخ او بر فراز منبر فرمود: اوصاف يزيد را از سگ هاى ولگردش آنگاه كه به جان هم مى افتند و از كبوتران بام خانه اش و از كنيزان رامشگر و نوازنده بزم هاى مستانه اش ‍ بپرس .(۶)

امـام (ع ) حـتـى پـس از آن ، نـامـه مـفـصـّلى بـه مـعـاويـه نـوشـت و جـنـايـات او، از جـمـله قتل حجر بن عدى و عمرو بن حمق را يادآور شد.(۷)

از اقدامات امام (ع ) در اين دوره اين بود كه در تمام جريانات ، واقعيت ها را بى پرده براى مردم بـيـان مـى كـرد. نامه هاى افشاگرانه امام (ع ) به معاويه ، سخنرانى هاى عمومى كه در موسم حـج بـراى انـبـوه حـاجـيـان ايـراد مـى كـرد، بـياناتى كه در جلسات خصوصى با ياران خود و بـزرگـان كوفه و مدينه داشت و پاسخ به نامه هاى شيعيانى كه از ظلم معاويه به ستوه آمده بـودنـد، نـمـايـانـگـر گـوشـه هـايـى از مـواضـع امـام در مقابل معاويه و زمينه هايى براى قيام آن حضرت است .

دوره يزيد: پس از مرگ معاويه ، فرزندش يزيد در اولين گام تصميم گرفت از همه مسلمانان به ويژه افرادى كه از پذيرش وليعهدى او سر باز زدند، بيعت بگيرد. او علاوه بر بخشنامه عـمـومـى ، نـامـه اى هـم بـراى والى خـود در مدينه فرستاد و دستور داد تا بدون هيچ نرمشى از (حسين بن على )، (عبداللّه بن عمر) و (عبداللّه بن زبير) بيعت بگيرد.(۸) از اين رو نماينده والى كوفه نزد امام آمده و او را به كاخ فراخواند.

امام (ع ) پس از حضور در فرماندارى ، ضمن سخنانى فرمود:

يـزيـد مردى بزهكار، شرابخوار و آدمكش است و فسق و فجور را آشكار ساخته است و كسى چون من با فردى همچون او بيعت نمى كند.(۹)

بـراى آنـكـه بـدانـيـم چـرا امـام (ع ) با يزيد بيعت نكرد، بايد يزيد را بشناسيم ابن حنظله در بازگشت از شام و مشاهده زندگى يزيد از نزديك ، به مردم مدينه چنين گزارش داد:

از نـزد مـردى بى دين ، شرابخوار، نوازنده تار و سگ بازمى آيم . يزيد كسى است كه مادر و دخـتـر و خـواهـران را يـكـجـا بـه عـقـد ازدواج خـود درمـى آورد و بـه نـمـاز اهـمـيـّتـى نـمـى دهد!(۱۰)

زيـاد بـن ابـيـه كـه خـود جـرثـومـه فـسـاد اسـت ، در پـاسـخ مـعـاويـه مـبـنـى بـر بـيـعـت اهل بصره با يزيد مى گويد:

چـگـونـه مـى توان مردم را به بيعت يزيد فراخواند، درحالى كه با سگها و بوزينه ها بازى مى كند، لباس هاى رنگارنگ مى پوشد، به نوشيدن شراب معتاد است و روز را با آلات موسيقى به پايان مى برد؟(۱۱)

يـزيـد كـه بـا بـنـى هـاشـم دشـمـنـى ديـريـنـه داشـت ، كـيـنـه اهـل بـيـت (ع ) را از پدرش معاويه ، پندارهاى خرافى و لاقيدى را از مادر صحرانشين (مسيون ) و مـيـگسارى و دشمنى با اسلام را از معلّم سرخانه اش (سَرجون ) رومى مسيحى فراگرفته بود. او به هنگام نوشيدن شراب خطاب به خود مى گفت :

اگـر شـراب در آيـيـن احـمـد(ص ) حـرام اسـت ، تـو آن را بـر آيـيـن عـيـسـى بـن مـريـم بـنـوش .(۱۲)


هجرت به مكّه

ابا عبداللّه الحسين (ع ) پس از ارزيابى اوضاع سياسى ، تصميم گرفت از مدينه هجرت كند. از اين رو براى وداع با جدّش رسول اللّه (ص )، مادرش حضرت زهرا(س ) و برادرش ‍ امام مجتبى (ع ) كـنـار تـربـت آنان رفت .(۱۳) سپس وصيت نامه خويش را نزد برادرش محمد بن حـنـفـيـه گـذاشـت و در شـامـگـاه 27 رجـب ـ سـالروز بـعـثـت پـيـامـبـر(ص ) ـ سـال شـصـت هـجرى ، همراه خويشان ، فرزندان و برادرانش به جز محمد بن حنفيه مدينه را به سوى مكه ترك كرد. حضرت (ع ) براى رفتن به مكّه ، راه اصلى را برگزيد و پس از پيمودن پنج شبانه روز، در سوّم شعبان ـ زاد روز تولد خويش ـ وارد حرم امن الهى شد.(۱۴)

حـضور امام در مكه و تشرف گروه هاى مردم علاقمند به محضرش هر صبح و شام ، توجّه همگان را به امتناع حضرت از بيعت با يزيد بيشتر مى كرد؛ از اين رو، فرماندار مكه از روى نگرانى ، موارد را به اطّلاع يزيد رساند.(۱۵)

از سـوى ديـگـر خـبـر مرگ معاويه و امتناع امام از بيعت يزيد موجب سُرور مسلمانان خاصّه شيعيان عـراق شـد. عـدّه اى از شـخـصـيـت هـاى بـرجـسـتـه شـيـعـه در كـوفـه در مـنـزل سـليـمـان بـن صـُرَد گرد آمدند و به اين نتيجه رسيدند كه امام (ع ) را به كوفه دعوت كنند. اينان در نامه خود امام را رهبر خويش خواندند. و تقاضا كردند تا به كوفه آيد و در اين كار شتاب ورزد.(۱۶)

مـوج حسين خواهى فضاى كوفه را پر كرده بود، نامه ها و طومارهاى امضا شده پى در پى به سالار شهيدان مى رسيد. امام براى پاسخگويى به دعوت مردم و سنجش مقدار پاى بندى آنان ، مـسـلم بـن عـقـيل را به همراه نامه اى كه در آن او را برادر، پسر عمو و شخص ‍ مورد اعتماد خويش خوانده بود، روانه كوفه كرد.(۱۷)

نـمـايـنـده امـام در كوفه : مسلم در كوفه بر مختار ـ كه از چهره هاى سرشناس شيعه بود ـ وارد شـد. طـبـقات مختلف مردم به ويژه دعوت كنندگان ، با هيجان بى سابقه اى با او بيعت كردند. مـسـلم هم پس از اطمينان از بيعت آنان ، طى نامه اى ، چنين به حضرت نوشت : تاكنون هيجده هزار نـفـر از مـردم كـوفـه بـه مـن پـيـوسـتـه انـد، بـه مـحض دريافت نامه به سوى كوفه بشتاب .(۱۸)

امـويـان كوفى نيز با ديدن اين تحركات ، در نامه اى به يزيد يادآور شدند كه اگر كوفه را مى خواهى ، فرد لايق ترى را والى اين شهر كن . يزيد اين ماءموريت را به عبيدالله بن زياد داد. عبيداللّه كه با اطلاعات كافى به سوى كوفه مى آمد، پس از ورود در شهر با سياست خشن و تـهـديـدآمـيـز، كـوفيان را در حمايت از مختار دچار ترديد كرد. هر چه سايه شوم عبيداللّه بر كـوفـه گـسـتـرده تـر مـى شـد، مـوقـعـيـت مـسـلم ضـعـيـف تـر مـى شـد تـا جـايـى كـه او بناچار محل سكونت خود را از منزل مختار به خانه هانى منتقل كرد.

عـبـيـدالله پـس از ايـجـاد وحـشت در مردم و پراكندن آنان از گرد مسلم ، مخفى گاه مسلم را نيز با تـعـيـين جايزه براى يابندگان ، پيدا كرد. ميزبان مسلم ـ هانى ـ را به دارالاماره آورد و شكنجه كـرد. مـسلم و يارانش ـ چهار هزار نفر ـ با شعار (يا منصوُر اَمِتْ) دارالاماره را محاصره كردند. امّا وسـوسـه مـحـاصـره كـنـنـدگـان و مـؤ ثـر واقـع شـدن دسـيسه هاى عبيداللّه درباره آنان ، موجب پـراكـنـدگـى مـحـاصره كنندگان شد تا جايى كه حضرت پس از نماز مغرب و عشاء ديگر هيچ ياورى نداشت .(۱۹)

سـرانـجـام مـسـلمِ تـنـهـا و سـرگـردان در كـوچـه هـاى كـوفـه در مـحـاصـره خيل كثيرى از مزدوران عبيداللّه افتاد. 41 نفر از مزدوران حكومت را به هلاكت رسانيد و جنگ سختى بـا نـيروهاى كمكى بنى اميّه كرد، امّا محاصره دشمن و تشنگى طاقت فرسا و جراحات فراوان از توان او كاسته بود. در اين هنگام فردى از پشت با نيزه بر او حمله كرد و مسلم نقش بر زمين شد و اسير گرديد.(۲۰)

پس از انتقال مسلم به دارالاماره و گفتگويى كه بين او و عبيداللّه رخ داد، او را به بالاى قصر برده و با پرتاب كردن وى به روى زمين ، وى را به شهادت رساندند. سپس سر او وهانى را از بدن جدا كرده و پيكرهاى بى سر را در كوچه ها بر زمين كشيدند و سرها را براى يزيد به شام فرستادند.(۲۱)

مورخان ، تاريخ شهادت مسلم را روز عَرَفه ـ نهم ذى حجّه ـ يعنى يك روز پس از خروج امام از مكّه به عراق نوشته اند.(۲۲)

هـجـرت از مـكّه : يزيد با اطلاع از حوادث ياد شده ، نخست از طريق ديپلماسى وارد شد و در نامه اى بـه ابـن عباس ، از او خواست تا امام را از مخالفت و قيام منصرف كند. امّا ابن عباس در پاسخ نامه ، يزيد را نصيحت كرد.(۲۳)

يـزيـد پـس از آن قـصـد تـرور امـام را كـرد. بـديـن نـحـو كـه عـده اى تـحـت پـوشـش اعمال حج ، فرزند پيامبر(ص ) را در حال احرام يا دستگير و يا ترور كنند.(۲۴)

امـام با اطلاع از اين نقشه ، پس از انجام عمره مفرده ، به طور ناگهانى مكه را به قصد كوفه تـرك كـرد.(۲۵) ايـن اقـدام نـاگـهـانى و دور از انتظار امام (ع ) افكار همگان را به سـوى آن حـضـرت و نـهضتش جلب كرد. امام در مقابل درخواست عدّه اى از خويشان كه قصد داشتند حـضـرت را از ايـن سـفر بازدارند. در چند جا فرمودند: اينان مرا رها نخواهند كرد مگر آنكه خون مـرا بريزند... به خدا سوگند اگر در لانه حشره اى بروم ، بيرونم خواهند كشيد تا با كشتن من به هدف خود برسند!(۲۶)

از مـكـّه تـا كـربـلا: كـاروان حـسـيـنـى راه عـراق را در پـيـش گـرفـت . امـام در طـول مـسـيـر سـعـى مـى كـرد بـه طـور مـرتـب در جـريـان اخـبار كوفه باشد. كاروان امام چندين مـنـزل توقف كردند. در يكى از همين توقّف ها خبر شهادت مسلم و هانى را به امام دادند و امام چند بار آيه (انا لله و انا اليه راجعون ) را بر زبان جارى كرد.(۲۷)

در منزل (شراف ) سياهى انبوهى از دور نمايان شد. تصور بر اين بود كه نخلهاى كوفه است ، امّا اين سياهى چيزى به جر سرنيزه ها و گردن اسب ها و سواران مجهّز نبود. سواران كوفى ، امـام را تـعـقـيـب كـرده و بـه فـرمـانـدهـى حـرّ بـن يـزيـد ريـاحـى بـا هـزار نـفـر راه را بـر امام بـسـتـنـد.(۲۸) پس از حوادث مختصرى ، حرّ پذيرفت كه در سرزمين كربلا، كاروان عاشورا، بار را بر زمين نهد. آنجا بود كه امام فرمود:

فـرود آيـيـد، ايـنـجـا مـحـل پـياده شدن سواران ما، بار انداختن مسافران ما، كشته شدن مردان ما و ريخته شدن خون هاى ماست .(۲۹)

امـام در كـربـلا: بـا تـوقـف كـاروان حـسـيـنـى در كـربـلا، سـران دو جـبـهـه حـق و باطل براى دستيابى به اهداف خود تلاش هاى جديدى را آغاز كردند:

تـهـديـد و ارعـاب ، جلوگيرى از يارى رساندن به امام حسين (ع )، اعزام چند هزار نيروى نظامى بـراى مـقـابـله بـا امـام و بستن آب بر روى آن حضرت و يارانش از جمله اقدامات بى رحمانه اى بود كه جبهه باطل به آنها عمل كرد.

امـام (ع ) مـتـقـابـلاً اصحاب و ياران را گرد آورد و ابتدا به تشريح شرايط پيش آمده و انگيزه قـيـام خـود پـرداخـت كـه لبـيـك وفـاداران و جـانـبـازان هـمـراه امـام را بـه دنبال داشت .(۳۰)

آنگاه دو ملاقات با عمر سعد ـ فرمانده جبهه باطل ـ انجام داد تا شايد او را از جنگ بازدارد علاوه بر آن ، ياران آن حضرت نيز در مقابل نيروهاى كوفى حاضر شده و به نصيحت آنان پرداختند، امّا قلوب مُهر شده سپاه يزيد نصايح الهى امام و يارانش را نمى شنيد.

قـريـب هـشت روز از توقف دو سپاه در سرزمين كربلا مى گذشت . تلاش ها و گفتگوهاى دو طرف بـه نـتـيجه نرسيد. در اين ميان (عبيدالله ) تلاش مى كرد تا هر چه زودتر از طريق نظامى بر امـام حـسـيـن (ع ) چـيـره شـود. سـپـيـده دم روز جمعه ، دهم محرّم ، امام (ع ) نماز صبح را با يارانش گـزارد. هـنـوز از تـعـقـيـب نـمـاز فـارغ نـشـده بـودنـد كـه طـبـل جـنگ دشمن به صدا درآمد و گروهى از اردوگاه يزيد به اردوگاه امام (ع ) نزديك شدند و فرياد برآوردند: يا جنگ ، يا تسليم !

حـرامـيـان آتـش جـنـگـى را بـرافـروخـتـنـد كـه سـرانـجـامِ آن در عـصـر عـاشـوراى سـال شـصـت هـويـدا شـد. شـهـادت بـهـتـرين انسان هاى روى زمين چونان سالار شهيدان ، برادر، فـرزنـدان و يـارانـش ، اسـارت و غـربـت خـانـدان رسـالت و... بـر جـاى مـاندن داغى ننگين بر پيشانى كوفيان از آن همه جنايت ، بى وفايى و خيانت .


1-اعيان الشيعه ، ج 4، ص 47؛ بحار، ج 44، ص 200.

۲-ارشاد، شيخ مفيد، ص 198.

۳-حياة الامام الحسين 7، ج 1، ص 38.

۴-مـنـاقـب ، ابـن شـهـرآشـوب ، ج 3، ص 194؛ نـهـج البـلاغـه ، شـهـيـدى ، ذيل خطبه 182، ص 193.

۵-الامامة والسياسة ، ج 1، ص 180 ـ 181.

۶-همان .

۷-بحار، ج 44، ص 212 ـ 213.

۸-كامل ، ج 4، ص 14؛ انساب الاشراف ، ج 3، ص 155.

۹-مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 184.

1۰-تذكرة الخواص ، ص 115؛ تاريخ طبرى ، ج 4، ص 368.

۱۱-تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 220.

1۲-تتمة المنتهى ، ص 43.

1۳-مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 186، 188، 190.

1۴-ارشاد، ص 202.

1۵-همان .

1۶-همان ، ص 203 ـ 204.

1۷-مقتل الحسين ، مقرّم ، ص 168.

۱۸-همان .

۱۹-ارشاد، ص 210 تا 212.

۲۰-اللهوف ، ص 23.

۲۱-مقتل الحسين ، مقرّم ، ص 190 ـ 191.

۲۲-ارشاد، ص 218؛ كامل ، ج 4، ص 36.

۲۳-تذكرة الخواص ، ص 215.

۲۴-اللهوف ، ص 21؛ اعيان الشيعه ، ج 1، ص 593.

۲۵-ارشاد، ص 218؛ مقتل الحسين ، مقرم ، ص 194.

۲۶-الكامل ، ج 4، ص 38 ـ 39.

۲۷-ارشاد، ص 222.

۲۸-ارشاد، ص 223 ـ 224؛ بحار، ج 44، ص 376.

۲۹-بحار، ج 44، ص 383.

۳۰-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 99 ـ 100.